شب که می شود
همه ی دردها به اوج می رسد...
دردهای مادرم
بغض های من
بی تابی
غربت
سوز
فراق
هجر
خدای من
شب ها چقدر سنگین اند....
#بی_تاب_نوشت
**
شب که می شود
همه ی دردها به اوج می رسد...
دردهای مادرم
بغض های من
بی تابی
غربت
سوز
فراق
هجر
خدای من
شب ها چقدر سنگین اند....
#بی_تاب_نوشت
**
لحظه لحظه نفس کشیدن
تحت حریمی که منتسب باشد،
به حضرت زهرا..س
مادر پاکی ها و زیبایی ها
چقدر دلنشین است...
مادرجان
حیا و حرمت و حریم مادرانه ی تو
بر سرمان مستدام
که ما جز این
تحفه ای جانانه نداریم....
#یا زهرا سلام الله علیها
#دلنوشته
به مناسبت روز حجاب و عفاف
سلااام مادرجانم....
چقدر دلم برای حس کردن شما در کنار خودم تنگ شده بود...
دیشب یادم آمد که از کجا بود سر حجابم تکان خوردم..
وقتی یادم آمد،کلی ذوق کردم
کلی احساس غرور کردم
اصلا انگار یک حس زیبایی عمیقی داشتم به رنگ و لباس هایی که بعد از عهد بستنم با شما اینطور شده بودند....
حس کردم من چقدررر اینکه شبیه شما باشم را دوست دارم...
حس کردم چقدر بهتر و خوب تر و زیباتر و نیکوتر است اینکه سعی کرده ام خودم باشم،خودم،یک بانو
یک دختر
یک دختر شیعه
که باید متین و باوقار و نجیب باشد...
حس کردم چقدررر بهتر می شود حالم وقتی مرا به حرمت تو بشناسند...وای خدا
اصلا از این بهتر مگر در دنیا هست؟
میدانید مادرجانم؟
اصلا من ذوق میکنم وقتی چادرم را آنطوری بپوشم که خانومانه تر است
در مجلسی که میروم کنار خانوم ها بنشینم
کم با اقایان صحبت کنم
اصلا مادر چه لزومی دارد پیش نامحرم نشستن و با آنها هم سخن شدن؟
اصلا چه لزومی داشته؟
فهمیده ام که اینگونه بسیار خرسندتر و راضی تر و آرام ترم...
اصلا اوج یک بانو چه می تواند باشد؟
چه کمال و چه غایتی بالاتر از فاطمه ی زهرا؟
مادرجانم
دستم را در دستانت بفشار
دوست دارم محکم و ثابت قدم تا انتهای توانم شبیهتان شوم....
گفته بودم یک حرفایی را اینجا میگویم که هیچ جای دیگری نمی شود گفت...
یک وقتهایی دلم میخواهد بگویی...
نه جواب می خواهی
نه چیزی
فقط دوست داری بگویی و شنیده شود داغ دلت...
اینجا
بخشی از زندگی ساده ی من است...
اینجا همان بخشی از همان خانه ای است که سال هاست همه ی بود و نبود هایش، بند بند وجود مرا در خود رشد داده اند...
این خانه ی ساده با سادگی اش، زهرا را زهرا کرده و با همین ویژگی هایش من را شخصیت بخشیده...
این سبک زندگی متعلق به من است و من متعلق به همین خانه و خانواده...
اینجا همان جایی است که یک سال است مادر میگوید دستی به سر و رویش بکشیم یا جای دیگری برویم که چه!؟
که به بعضی ها برنخورد که آمده اند دختر رویاهایشان را از این خانه بردارند و بروند!!!!
و درست یکسال است که محکم ایستاده ام...
دقیقا مثل همین اکنون که آنقدر دلخور هستم که بگویم من همینم مادر...
هر کس که می آید باید بداند من دختر رشد یافته ی این خانه ام
همان بهتر که اگر کلاسشان به زندگی من نمی خورد بروند و هرگز برنگردند....
آن قدری ناراحت و دل شکسته بودم که تمام روز را پشت سر هم با خودم کلنجار بروم که چنین حرف هایی را بزنم یا نه...
اصلا برای من مهم نیست که چند نفر می آیند و دیگر پشت سرشان را نگاه نمی کنند...
شبهای جمعه بنیانا دل آدم می گیرد...
اضافه کن به آن
انتظار بی نتیجه را
وقت رفته
و خیال هنوز رها نشده را...
اضافه کن به آن،
درد مادر را
تنهایی برادر را
زبان تند خودم را
آخ خدا...
چقدر خوب است که در پس اینها،تویی که به فکر رشد من است
ایستاده ای....